پست شماره ی 1:از ارتفاع 8884 متری سطح دایره
بلاگستان بی تو بلاگستان نیست.
اصلن بیا بزن تو گوشم داداش.
بیا بزن بگو تُف تو روت حسین.
وبت و کلا پاک کردی دیگه؟ها؟
باشه؛
به قول علیرضا آذر عزیز:
می روم تا درو کنم خود را...
بلاگستان بی تو بلاگستان نیست.
اصلن بیا بزن تو گوشم داداش.
بیا بزن بگو تُف تو روت حسین.
وبت و کلا پاک کردی دیگه؟ها؟
باشه؛
به قول علیرضا آذر عزیز:
می روم تا درو کنم خود را...
می ترسم از دهان هایی که
روایت های ِ عاشقانه شان
شبیه رویاهای ِ من باشند.
می ترسم مخاطب ِ شان تو باشی.
می ترسم از مردهایی که
چای را با تو می خواهند،
خیابان را با تو می خواهند
می ترسم دکمه های ِ پیراهن ِ تو را...
می ترسم شال ِ موهای ِ تو را...
حالا تو عین ِ خیالت هم نیست!
نشسته ای گوشه ی ِ پنجره
و موهایت را با حوصله صاف می کنی،
نمی دانی حال ِ شهر
حال ِ من
حال ِ مردها
پریشان می شود.
من مترسکی
میان ِمزرعه ات!
برای ِ سایه ی ِ کلاغ ها؛
زمان میان ِ تاریکی ِ آن شب نمی گذشت
پاسبان داشت
توی ِ شب قدم می زد
گل ها،خودشان را جمع و جور کرده بودند،
خوده شان را به مردن زده بودند،
صدای ِ افتادن ِ سفیدی ِ آگاهی
با تیترهای ِ ممنوع
از میان و روی ِ در های ِ به هر سو بسته
هی حواس ِ مرد ِ مذکور را پرت می کرد.هوا ابری،زمین غمگین،زمین سرد
خدایا لطفا!از این جنگ برگرد